زوکربرگ و لباسش

از مارک زوکربرگ پرسیدند که چرا او همواره تی‌شرت مشابهی به تن دارد ؟ او توضیح داد که همواره تی شرت مشابهی می‌پوشد چرا که در این حالت مجبور نیست در مورد اینکه چه لباسی بپوشد دست به انتخاب بزند.

او گفت: من می‌خواهم تعداد تصمیم گیری‌هایی که به فیس بوک مربوط نیستند را در زندگی‌ام تا حد امکان کاهش بدهم. البته او توضیح داد که تعدادی تی شرت مشابه دارد و به همین خاطر به نظر می‌رسد که همواره لباس یکسانی پوشیده است. او حتی گفت که تصمیم گیری‌هایی مانند اینکه برای صبحانه چه چیزی بخورد هم تصمیماتی خسته کننده است که نیاز به صرف انرژی دارند و او نمی‌خواهد که وقتش را برای چنین مواردی تلف کند.

سال‌های قبل تصور مدیران ارشد بدون ظاهری رسمی تقریبا غیرممکن بود اما اکنون به نظر می‌رسد که نسل تازه‌ای از مدیران ظهور کرده‌اند که ترجیح می‌دهند تمام تمرکز خود را به بهبود کسب و کارهایشان اختصاص دهند. اگر تاکنون به این نکته پی نبرده‌اید که مارک زوکربرگ در بیشتر مواقع تی شرت یکسانی به تن دارد، عکس‌های زیر را بنگرید.

به سیاهی لشگر رو ندهید


کرک داگلاس خاطره ای می گوید از فیلمبرداری شان در فیلم وایکینگ ها 1958 در نروژ : 
وی تصمیم می گیرد برای سیاهی لشگر ها پاداش بدهد و فضایی دوستانه برایشان ایجاد کند . پس شب را می خورند و می آشامند و جشن می گیرند 

فردا صبح می شود و سیاهی لشگر ها می گویند که ما کار نمی کنیم . 
گروه مجبور شد وسایل را جمع کنند و به مونیخ بروند

قانون نانوشته ای از ان پس رعایت شد با این مضمون که به سیاهی لشگر رو ندهید

شاه در رفت

مرد روزنامه به سر فیلم مستند «برای ازادی» قائد اسلامی نسب چند روز قبل بر اثر تصادف فوت کرد
مستند معروف چندین بار پخش شده "برای آزادی" ساخته حسین ترابی را اغلب دیده اید و می دانید که این فیلم روایتگر وقوع انقلاب سال 1357 است که به مدت دو ساعت ، از زمان آتش سوزی سینما رکس تا برگزاری رفراندوم را به تصویر می کشد .

نکته جالبی که در مورد این فیلم گفته شده خاطره ای است از اسحاق خانزادی که مسئولیت صدابرداری و صدا گذاری این فیلم را برعهده داشته است ( با ضبط صوت صدابرداری کرده اند ) :
در مرحله صداگذاری دچار مشکل می شوند و چون مثلا صدای "شاه در رفت" گفتن مرد روزنامه به سر خوب ثبت نشده بود باعث می شد سکانس مد نظر بد صدا شده و ابتر بماند . به این سبب خانزادی مبادرت به دوبله این صحنه می کند و آن کس که به جای این فرد جمله ها را می گوید ، کسی نیست جز خود اسحاق خانزادی

نظر جالب "کیشلوفسکی" در مورد فیلمسازی!!

🌟فیلمسازی حرفه مزخرفی است🌟

فيلم‌ساختن، معني‌اش ارتباط با تماشاگران، رفتن به جشنواره‌ها، خواندن نقدها و مصاحبه‌ كردن‌ نيست.
معني‌اش اين است كه هر روز صبح، ساعت شش از خواب بيدار شوي. يعني سرما، يعني باران، يعني گل و شُل، و اجبار به حمل پروژكتورهاي حجيم و سنگين!

فيلم‌سازي يك حرفه‌ي اعصاب‌خُردكُن است كه در يك نقطه‌ي مشخص از آن، مجبور مي‌شوي همه‌چيز را در درجه‌ي دوم اهميت قرار بدهي؛ حتي خانواده‌، احساسات و زندگي خصوصي‌ات را. البته شايد راننده‌ها، تاجرها يا کارمندان بانک هم درباره‌ي كار خود همين حرف را بگويند و شكي نيست كه آن‌ها هم راست مي‌گويند ولي من دارم شغل خودم را انجام مي‌دهم و طبعاً درباره‌ي كار خودم صحبت می کنم.


شايد هم ديگر نبايد اين حرفه را ادامه بدهم چون دارم به انتهاي چيزي مي‌رسم كه براي فيلم ساختن ضروري‌ست؛ و آن، تحمل است. در حقيقت ديگر تحمل بازيگرها، فيلم‌بردارها، نورپردازها و انتظار براي تغيير آب و هوا و ايجاد شرايط مساعد فيلم‌برداري– آن‌گونه كه دلم مي‌خواهد– را ندارم. و سختي‌اش اين است كه در همان لحظه كه كار مي‌كنيم نبايد اين بي‌تابي را نشان بدهم. همين پنهان كردن بي‌طاقتي از اعضاي گروه، بخش عمده‌‌اي از انرژي‌ام را مي‌گيرد. البته فكر كنم افراد حساس‌تر مي‌دانند كه من از اين جنبه از شخصيت خودم راضي نيستم.
فيلم‌سازي در همه‌جاي دنيا همين‌جوري‌ست: گوشه‌اي از صحنه‌ي يك استوديوي كوچك را به من داده‌اند. آن‌جا يك نيمكت بي‌صاحب هست. به اضافه‌ي يك ميز و يك صندلي. دستورات خشك من در اين فضاي خودباورانه‌ي داخلي كمي مسخره به نظر مي‌رسد: صدا! دوربين! حركت! يك‌بار ديگر با اين فكر كه دارم يك كار بيهوده انجام مي‌دهم شكنجه مي‌شوم.
چند سال پيش، روزنامه‌ي فرانسوي‌زبانِ ليبراسيون از كارگردان‌هاي مختلف پرسيده بود چرا فيلم مي‌سازند. همان موقع جواب دادم كه: چون نمي‌دانم چطور مي‌شود كار ديگري انجام داد! اين كوتاه‌ترين پاسخ به اين پرسش بود؛ و شايد به همين دليل خيلي مورد توجه قرار گرفته بود. شايد هم دليلش اين بود كه همه‌ي ما فيلم‌سازها با وجود قيافه‌هايي كه از خودمان در مي‌آوريم، پول‌هايي كه خرج فيلم‌ها مي‌كنيم، دستمزدهايي كه مي‌گيريم و خودنمايي‌هايي كه در مجامع عاليِ فرهنگي داريم، اغلب، احساس مي‌كنيم كارمان چقدر پوچ است. من مي‌توانم [فدريكو] فليني و بيش‌ترِ كساني كه خيابان‌ها، خانه‌ها و حتي درياهاي مصنوعي را در استوديو مي‌سازند درك كنم: اين‌طوري خيلي از مردم متوجه نمي‌شوند شغل كارگرداني چقدر حقارت‌آميز و كم‌اهميت است!

منبع: Kieslowski of Kieslowski- Edited by Danusia Stok
مترجم: امید نجوان

ژاندارک لوک بسون

ژاندارک لوک بسون با عنوان پیام آور محصول 1999 را سالها بعد از تولیدش دیدم . بعد از دیدن پروفشنال . بعد نیکیتا را دیدم و بعد عنصر پنجم . لوک بسون شد یکی از کارگردانان مورد علاقه ام . در مجله ای خواندم ژاک شیراک رییس جمهور فرانسه ایشان را نماینده سینمای فرانسه در جهان معرفی کردند . یعنی چیزهایی که در مورد موج نوی فرانسه خوانده بودم همه زیر سوال . موج نوی فرانسه جریان تاثیر گذاری بود ولی نه در جهت مثبت . بلکه فرانسه را که مهد اختراع سینما بود از قافله سینمای متعارف دنیا که در امریکا رشد می کرد عقب انداخت و این لوک بسون بود که فارغ از جریان های هنری غالب شده به ساخت فیلمهای با سبک هالیوودی پرداخت و جهانی شد . همانطوری که روسیه به تیمور بکمامبتوف می نازد . چین به ژانگ ییمو . اینان سینما گرانی اند که جهانی با معیار های بین المللی فیلم می سازند .
و اما ژاندارک ( دوشیزه اورلئان ) که قدیسه کشور فرانسه است . نسخه های متعددی از آن ساخته و پردا خته شده ( ویکتور فلمینگ . ژاک ریوت . روسولینی . روبر برسون و ... ) که به شخصه فقط نسخه ساخته شده توسط لوک بسون را دیده ام . کلیت ماجرا را به تصویر کشیده و چه پر محتوا و چه بزرگ .
ژان دختری است خوشحال و شادان که در دهکده ای در فرانسه زیست می کند . انگلیسی ها حمله می کنند و کشورشان را اشغال می کنند ( جنگ های صد ساله ) . خواهرش را جلوی چشمش به صورت فجیعی همراه با تجاوز می کشند . دختر تنها در خانه عمو می ماند و کینه انگلیسی ها به دل دارد و آرزوی دیدن مرگشان را دارد . وقتی بزرگ می شود ( میلایوویچ ) نشانه هایی می بیند و صداهایی می شنود و ادعای پیغمبری می کند . کتاب پیشگویی ها خبر از ظهور منجی مونثی می دهند که فرانسه را نجات خواهد داد . ملاقاتی با شارل ( جان مالکویچ ) نایب تاج و تخت فرانسه دارد که ابتدا باور ندارند ادعای ژان را که بعد از تشخیص شارل بین حضار کاخ اثبات می شود که قدرت غیر معمولی دارد 
ژان سپاه می خواهد تا ماموریتش را انجام دهد . به سختی باورش می کنند و سپاه در اختیارش قرار می دهند . ژان موفق می شود و دشمن عقب نشینی می کند . انگلیسی ها در قلعه ای پناه برده اند . فرانسوی ها با خسارت های بیشتر و کشته های زیاد موفق به دفع دیگری می شوند . جنگ مابعدی هم با رجز خوانی ژان و دعا کردن از سر خود می گذرانند و ژان می شود قهرمان فرانسوی ها . شارل از نیابت به حاکمیت می رسد و حالا که خرش از پل گذشته و توانسته جایگاه رفیعی پیدا کند در قبال فتح پاریس با ژان همکاری نمی کند .
در گفتگوی جالبی بین شارل و ژان که شارل در عشق و حال و عافیت طلبی است 
شارل : از تو متشکریم که کاراتو تا الان انجام دادی ولی الان وقت مذاکره است . سیاست ( روش دیپلماتیک ) راحت تر و ارزونتر و متمدنانه تره 
ژان : مردم نامه دادن و درخواست کردن که نجاتشون بدیم 
شارل : چرا عشق خونریزی و جنگ طلبی داری ؟
ژان : چرا کمک نمی کنی ؟ سرزمین فرانسه مال تو نیست . مال خداست 
( کلیت مکالمه این است) 
خلاصه اینکه عدم همراهی با کسی که به هر قیمتی باوری دارد و می شود آن را با کمک تقویت کرد باعث می شود دلسردی به وجود آید و روال زندگی ژان به سمت منفی شدن بشتابد . نه تنها آرمان و اهدافش را خدشه دار می کنند بلکه محاکمه اش هم می کنند . وی را از جانب کلیسا مرتد هم معرفی می کنند چون ادعای پیغمبری کرده است . البته کلیسا ترس هم دارد شاید پیامبر باشد . سعی می کند طرف انگلیسی او را محکوم کند تا گناه احتمالی محکوم کردنش بر گردنش نیافتد 
از ژان می خواهند توبه کند و بگوید شیطانی هستم 
در نهایت به زور اعترافی از وی می گیرند و با توجه به باور های عمیقی که داشت به هر قیمتی حکم سوزاندنش را در 19 سالگی اجرا می کنند و چون انگلیسی ها پیشقدم شده اند کلیسا کنار می کشد و مبرا از گناه سوزاندنش می گردد . 
جالب اینکه 500 سال بعد از طرف واتیکان ژاندارک را قدیسه معرفی کردند ( گالیله را هم سالها بعد بخشیدند ) 
و این جهل و مذهب عقب افتاده و سیاه دل و شیطانی در قلوب چهره های مختلف در زمان های مختلف حلول می کند تعصب بی جای بیشمار در بیشمار انسان چه نخبه ها و چه مصلحان و چه آرمان گراهایی را به نامردی از میان برداشت تا حقیقت بر مردم ظاهر نشود

خاطره کیومرث پور احمد


کیومرث پور احمد در خاطراتی از فیلم خانه دوست کجاست کیارستمی در مورد بازیگر خردسال فیلم محمد رضا نعمت زاده می نویسد 
در صحنه ای که باید محمد رضا حضور داشت نا گهان او را ندیدیم و غیبش زده بود . دیدیم که دارد می رود . به سراغش رفتیم که بدانیم چرا می رود که متوجه شدیم او اصلا نمی خواهد بازی کند . گویی دوستان به او گفته اند که گروه فیلمبرداری دارند تو را مسخره می کنند و هی تو را به زمین می کوبند و شلوارت را گلی می کنند و حتی به پدرش هم خبر داده بودند . 
کیارستمی دخالت می کند می گوید چرا بازی نمی کنی ؟ اگر بازی نکنی به معلمت شکایت می کنم . 
نعمت زاده می گوید اگر به ژاندارمری هم بگویی من بازی نمی کنم .

مستند 444 روز

دوباره گذاری پست چند ماه قبل به مناسبت 13 ابان :
مستند 444 روز ساخته محمد شیروانی در مورد گروگان گیری ( 1358 ) افراد حاضر در سفارت آمریکاست . مصاحبه با معصومه ابتکار . ابراهیم اصغر زاده . جان لیمبرت . بروس لاینگن . 
مستندی است که سازنده اش سعی کرده یک طرفه نباشد و در تدوین موازی صحبت های لیمبرت و اصغر زاده را کنار هم گذاشته که اغلب ، سخنان هم را نقض می کنند . 
در بخشی از این مستند ابراهیم اصغر زاده از گروهی می گوید که قرار بود به سفارت حمله کنند . قصد داشتند گروگانگیری 48 ساعته ای باشد تا اعتراض خود را نشان دهند . میردامادی . بی طرف . احمدی نژاد . سید نژاد و خودش جزو افراد اولیه بودند ولی احمدی نژاد و سید زاده مخالفت می کنند . احمدی نژاد معتقد بوده که باید به جای سفارت امریکا سفارت شوروی گرفته شود چون آنها بی دین و مارکسیست هستند . این پیشنهاد مورد مخالفت ابراهیم اصغر زاده قرار می گیرد و در نتیجه آن دو نفر مخالف کنار می کشند . 
خود ابراهیم اصغر زاده از عملکردی که داشت اظهار پشیمانی می کند و حتی می گوید فرزندانش هم مشکلات اقتصادی و جنگ وتحریم... مابعد را صدقه سری آن اقدام هیجانی او می دانند و دانشجویان زیادی نیز بالتبع این نظر را دارند و او را بار ها مورد مواخذه قرار داده اند

پی نوشت : در مورد درست و غلط بودن حرکت دانشجویان کاری ندارم . ولی جماعت عملیاتی کرده این ماموریت خودسرانه که باعث تحریم ها و قطع رابطه ها و تروریست نمایی ایران شدند هم اکنون گونه ای دیگر فکر می کنند. نان آن کارشان می خورند و امروز معتدل شده اند و دیگران را تندرو معرفی می کنند . 
و این از عجایب بخشی از بانیان جمهوری اسلامی ایران است که تکلیف ادم باهاشون مشخص نیست

مختار 2

عمر سعد برای طلب ری به نزد ابن زیاد می رود تا چاپ لوسی کند

عمر : درود بر قدرت الله . حضرت ضل الله . عبید الله . ان شاء الله که به مسند هیبت الله باشید و سیف الله . شکر الله کسالت دفع و به حمد الله عافیت بر قرار است . 
زیاد: چند تا از این القاب را منتهی به الله را به خلیفه الله بنویس تا به فضل الله عنایت الله شود و ان شاء الله حکم ری را به شما دهند . ذلیل الله شود آن که شما را سر بدواند .

عمر در مورد توابین صحبت می کند و می گوید زمزمه هایی از قیام آنها آغاز شده است . بن حریث آنها را زیر نظر دارد . اطرافیان سلیمان صرد خزاعی زیر زمینی جلسه می گذارند 

زیاد : توابین سخنانشان چیست ؟ چه داعیه ای دارند ؟ 
عمر : خود را معصیت کار می دانند و توبه کرده اند . اعتقاد دارند که در قضیه حسین بن علی کوتاهی کرده اند . نادم اند و تواب . مجلس تعزیه به پا کرده اند و اشک ندامت می ریزند . هنوز قصدشان را نمی دانم . من فکر می کنم برای خونخواهی قیام خواهند کرد . 
زیاد : ظاهرا خون حسین خشک ناشدنی است . اینان خطرناکند . تا رشد نکرده اند باید نابودشان کنیم 
عمر : تواب زیاد مهم نیستند . مختار مهم است که در مکه کارهایی می کند 
زیاد : شنیدن نام مختار مشمئزم می کند . خدا بی برادر زنت کند . مختار در مکه است و چه کار با توابین دارد ؟ 
عمر : مختار در مکه با عبدالله بیعت کرده است 
زیاد : این دو قرابتی با هم ندارند . یکی سایه علی را با تیر می زند و یکی سنگ آل علی به سینه می زند . بعید می دانم . شاید خبر ، لاف آل زبیر است 
عمر : من هم شک داشتم . ولی وقتی شنیدم به شرط عراق مختار بیعت کرده مطمئن شدم صحت دارد 
زیاد : آل زبیر عراق را داده است ؟ عمر : بله 
زیاد : عجب حرام لقمه ای است ابن زبیر و عجب خری است مختار .

مختار 1

مختار به دربار عبدالله ابن زبیر ( رضا کیانیان ) می رود که نماز خواندن و غذا خوردن دو چیز مورد علاقه اش است . خود را نگهبان کعبه می داند . پدرش زبیر سردار محمد (ص ) بوده است ولی به گواهی تاریخ جنگ جمل را او راه انداخت و خاله اش عایشه را در برابر علی (ع) قرار داد و فحش های رکیک هم نثار علی (ع) و اهل بیت می کرده است . 

تخت سلیمانی دارد که با قرقره از بالا پایین می اید تا هیکل بزرگش را بتواند دو طبقه منتقل کند . مختار تخت را مسخره می داند 

مختار : تخت تو طعنه به سلیمان است . نکند هوس نبوت داری ؟
ابن زبیر : نه . نبوت لقمه گلوگیری است . خفه ام می کند . مزاج ما با شبه نبوت سازگارتر است . رسول الله بودن سخت است . ما می توانیم خلیفه الله باشیم . به همین قانعیم . 
مختار : خلیفه بودن این همه معجزه نمی خواهد . 
ابن زبیر : شنیده بودم سیاسی ؟ کو ؟ مثل عوام ساده صحبت می کنی 
مختار : دین ما دین اعتدال و سادگی است . کو سادگی ؟ 
ابن زبیر : ساده تر از علی دیده ای ؟ 
مختار : نه دیده ام و نه خواهم دید 
ابن زبیر : من با او مخالف بوده ام و هستم ولی همه سادگی اش در گوشه ای از عراق زیر خاک است . فرق علی را چشمان ساده مردم شکافت نه شمشیر ابن ملجم . حسین را همانها کشتند که عقلشان به چشمشان بود . حالا شما از سادگی با من حرف می زنید ؟ امویان سالهاست با جلال و جبروت بر گرد مسلمانان سوارند . در دمشق مسجدی ساخته اند که آدمی از تحقیر شدن دهانش باز می ماند . چرا ما مکه را در برابر شام علم نکنیم ؟ 
مختار : چه فرقی بین شما و یزید خواهد بود . هر دو یک جور حکومت می کنید . پس برای چی با او مخالف هستید ؟ 
ابن زبیر : من به سیاست اش معترض نیستم . به دیانتش معترضم . قمار می کند . سگ بازی می کند . نماز را سبک می شمارد . خونش مباح است 
مختار : خلیفه باید دروغ و ریا نداشته باشد 
ابن زبیر : دروغ مصلحت آمیز و ریای برای حفظ دین شرعا مجاز است .

"گنج های سیرا مادره the treasure of the sierra madre "

"گنج های سیرا مادره the treasure of the sierra madre " ساخته جان هیوستون با بازی همفری بوگارت و والتر هیوستون ( پدر کارگردان ) . برنده اسکار بهترین کارگردانی . فیلم . فیلمنامه اقتباسی . نقش مکمل مرد ( والتر هیوستون که واقعا معرکه است) 
داستان مردی به نام دابس ( همفری بوگارت ) که آواره است و پول گدایی می کند . در ساختمان سازی استخدام می شود که صاحب کار پولش را نداده و به زورکتک زدن حقش را می گیرد . بلیط بخت آزمایی را که بر خلاف میل خریده بود 200 پزو برنده می شود و به سمت کوهی می روند که سرشار از طلاست ( اشاره ای به نام سیرا مادره نمی شود ) . با پیرمرد با تجربه ای به نام هاوارد ( والتر هیوستون ) اشنا می شوند و به همراهی دوستش به نام کورتین به کشف طلا می پردازند و موفق می شوند مقدار قابل توجهی طلا به دست اورند و در راه برگشت دچار تنش هایی می شوند با بیگانگان و مکزیکی ها و ... 
هاوارد : ارزش طلا به خاطر کمیاب بودنش نیست . به خاطر زحمتیه که برای پیدا کردنش کشیده می شه 
همه هیجان فیلم برای حفظ طلاها به از دست دادن همه دستاوردها منتهی می شود . طلاها در زمین وسیعی پخش شده است و تمامی زحمات شخصیت ها به باد می رود . 
هاوارد : شوخی طبیعت با ما بود . طلاها برگشت سر جای خودشون
فیلمی که در زیر مجموعه سینمای وسترن قرار می گیرد ولی شبیه هم گروه های خود نیست . از اولین فیلمهایی که خارج از امریکا ساخته شده . هم شوخ و شنگی دارد و هم تعلیق و هیجان . با فیلم با تجربه ای روبرو هستیم که دائما بیننده را نصیحت می کند و درس زندگی می دهد . 
فیلم در 1948 ساخته شده و وقایعش مربوط است به 1925 . فیلمی برمبنای رمان بن تراون که نویسنده ای منزوی بود ( اغلب با نام مستعار می نوشته است ) و کسی او را ندیده بود . وقتی نماینده این نویسنده برای معامله نزد جان هیوستون می رود احتمال می دهند خود بن تراون باشد . 
منوچهر اسماعیلی به جای همفری بوگارت صحبت می کند ( حسین عرفانی نقش های قبلی را گفته بود ولی در اینجا نقش بوگارت کم صلابت است ) . به جای هاوارد مرحوم عزت الله مقبلی و به جای کورتین غلامعلی افشاریه زیر نظر امیر زند
در صحنه کوتاهی جان هیوستون کارگردان به پیشنهاد بن تراون نقش توریست خارجی پولدار را بازی می کند که این صحنه ها را همفری بوگارت کارگردانی کرد و با اینکه معرفی کننده بوگارت به سینما با شاهین مالت خود جان هیوستون بود ولی در عملیاتی تلافی جویانه به قدری برداشت گرفت تا از خجالت کارگردان در آید

بدون شرح

اسکورسیزی سینما شناس تر از اسپیلبرگ


تام هنکس : با استیون اسپیلبرگ نمی توان در مورد سینما حرف زد . آن قدر که همه چیز را در مورد سینما می داند . من فقط جلوی او می توانم بگویم من هم این فیلم را دوست داشتم
خود اسپیلبرگ : من تا وقتی همه چیز را در مورد سینما می دانم که با مارتین اسکورسیزی در يک اتاق نباشم . در کنار او تازه می فهمم که هیچ چیز از سینما نفهمیده ام

گفتگوی تام هنکس و اسپیلبرگ به بهانه چهارمین همکاری شان . 
فیلم پل جاسوس ها . 

سینمای رو به مرگ

« بنام حضرت حق

جناب آقای دکتر روحانی

ما تقریباً مرده ایم!... خیلی ممنون آقای رئیس جمهور؛ اگر هدف همه مردان فرهنگی رئیس جمهور، کشتن ما بوده، بفرمائید ادامه دهند، چیزی نمانده؛ ولی چنانچه ساحت فرهنگ و هنر را محتضر می خواهند، کارشان را به درستی انجام داده اند! من از حوزه های مختلف فرهنگ بی خبر نیستم؛ اخبار بد به سرعت منتشر می شوند. اما وضعیت سینما را می توان رو به قبله فرض کرد.

اگر به رضایت سینماگران اهمیت می دهید، به شما اطمینان می دهم که هیچکس راضی نیست. حرف کسانی که کنار آدم می نشینند بیشتر اوقات محل اعتناست، اما اگر آدم رئیس جمهور باشد قاعده بر این است که صحبت های افراد بغل دست خود را به راحتی نپذیرد. تصور اینکه با باز کردن جایی وضع سینما بهتر می شود، تصور دقیقی نبوده، همانطور که با بستن آن جا هم در دولت قبلی مرتبۀ سینما بالا و پائین نشد. این طور حرکات نمادین شاید به دردی بخورند، ولی قطعاً کافی نیستند.

نمی دانم بدترین چیز برای هنرمندان چه می تواند باشد، اما واضح است که یاس و ناامیدی موجود، خیلی خیلی بد است. آن قدر که هرچه در حافظه ام جستجو می کنم، دورانی اسف بارتر از این نمی یابم. همانطور که قحطی و بلا و بیماری، هر مملکتی را تهدید می کنند، هنرمندان ناامید و سرخورده هم ظرفیت های فرهنگی کشور را می جوند و می سایند. هنر به این شکل به جای زایندگی، جونده می شود.

کار سینما نمایش است، اما کار مسئولین سینمایی اگر نمایش باشد، اوضاع همین می شود که هست. مسئولین فرهنگی شما یا سینماگران را در قعر افسردگی غرق کرده اند و یا دغدغه را از ایشان گرفته در صحرای الکی خوشی و بی معنایی پرورانده اند. ولی حتماً یادتان هست که قرار شما این نبود. قرار شما تدبیر و امید بود. و دریغ که امروز امید آنچنان دور از دست به نظر می رسد که «امیدواری» معادل «ساده انگاری» تلقی می شود.

صادقانه عرض می کنم که دقیقاً نمی دانم منشا اشکال، اساساً کجاست؟ آیا از تاکتیک گره زدن زلف همه چیز و هر چیز با قضیه ی مهم دولت شما نشات می گیرد. یا از ضعف مدیریت فرهنگی که به واسطه ی موضوع قبلی کسل و منفعل شده و خود را از نوآوری و ابداع و حتی مدیریت ساده بی نیاز می بیند، نمی دانم. چه بسا مشکل این باشد که مردان فرهنگی باور ندارند که می توانند مشکلات را حل کنند. حدس غالب بنده همین است. تصور می کنم آقایان نوعی مدیریت ناکارآمد و دو مرحله ای را دنبال می کنند. نخست، تخفیف و کم رنگ جلوه دادن مشکلات، سپس انتقال گهواره ای مشکلات به دوران پس از خود ... بعدش هم که خدا بزرگ است!

میان اهل سینما همیشه اختلافاتی وجود داشته و کم و بیش به همین منوال، خواهد بود. جالب اینجاست که مردان شما طوری به این صف بندی ها ورود پیدا کرده اند که اینک همه ی طرفها، ناراضی اند. داشتن یک وزیر ارشاد غیرقابل اسیتضاح، که برای کابینه ی شما مزیت به حساب می آید، هم زمان می تواند نقطه ی ضعف هم باشد. بستگی دارد به اینکه جان سختی و بقا مد نظر باشد، یا کارآمدی.

اینهایی که می گویند و لابد می شنوید که «سینما مرده است»، «دیگر سینما نداریم»، «سینما نیمه جان است»، «مسئولین سینما را رها کرده اند» و ... مانند ریاضیات و علوم تحصلی، قابلیت اثبات ندارند ولی همگی تعبیراتی عمیق و جدی از وضع فعلی هستند. سینما شبیه یک موجود زنده است و مانند آن عمل می کند. احیاء مردگان در این دنیا تخیل محض خواهد بود.

باور کنید که سینمای ملی ایران می تواند بمیرد. در همین دولت شما ...

من نمی دانم اگر مثلاً ما متاعی برای صادرات نداشته باشیم، شورای عالی صادرات چه کار می تواند بکند؟ احتمالاً همان کاری را که اینک شورای عالی سینما می کند؛ هیچ. مردان سیاسی شما به خاطر اینکه آنچه را که غیرممکن می نمود، ممکن کردند، شایان تقدیرند، در عوض مردان فرهنگی شما، در حال حاضر، آنچه را که پیش از این ممکن بود، به غیرممکن بدل کرده و شاید مستحق گله مندی اهل سینما باشند ...

نیک می دانید که بعضاً گفته های دیگران اغراض دیگری را دنبال می کند و البته می دانید که برخی از حرفها هم صرفاً از سر دردمندی و دوستی است.

والسلام

مهدی سجاده چی

لطفا به دلخوشی دیگران گیییییر ندهید!

مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده. اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن.
وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به هیءت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش.
سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...
یکی از هیءت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدم.
چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

لطفا به دلخوشی دیگران گیییییر ندهید!
نوشته ناشناس

سام مندس  و مصاحبه

سام مندز کارگردان فیلم های اخیر جیمز باند و فیلم برنده اسکار American Beauty با کارگردان های بزرگ سینما مصاحبه ای کرده و چند سوال مشترک رو از آن ها پرسیده.
یک مصاحبه و گزارش خواندنی که برای فیلم بازان جذاب خواهد بود.

مندز : تا حالا شده که از عصبانیت صحنه فیلمبرداری رو ترک کنید؟

استیون اسپیلبرگ : واقعیت اینه که من تا حالا صحنه فیلمبرداری رو به هیچ دلیل ترک نکردم. خودم هم دلیلش را نمی دانم!
انگ لی : من فقط یک بار مثل هالک عصبانی شدم و صحنه رو ترک کردم.
ادگار رایت : وقتی داشتم روی یک برنامه اپیزودی برای کانال 4 کار می کردم باید در یک مدت کوتاه 15 صحنه را در 7 اپیزود متفاوت با بازیگران متفاوت هر اپیزود فیلمبرداری می کردیم. وقتی زمان ناهار فرا رسید من برای قدم زدن بیرون رفتم و همینجوری به قدم زدن ادامه دادم. از تلفن عمومی به تهیه کننده زنگ زدم و گفتم که من نمیتونم ادامه بدم یه نفر دیگه رو انتخاب کنید. البته تهیه کنندمون با من صحبت کرد و منو قانع کرد که سر صحنه برگردم.
پل گرین گراس : یک بار. وقتی که نمیدونستم چطور یک صحنه پر دیالوگ در صحرا در نیمه شب را فیلمبرداری کنم. برای حدود 10 دقیقه سرم رو به جایی می کوبیدم و در نهایت تونستم راه حل رو پیدا کنم!
کریستوفر نولان : یک بار این کار رو انجام دادم ولی به نظر می رسید که هیچکس نفهمیده من عصبانی هستم. در نتیجه مجبور شدم برگردم سر صحنه smile emoticon
استیون سودربرگ : نه خارج نشدم. ولی یک بار با عصبانیت وارد صحنه شدم. وقتی که یک بازیگر مرد فیلم برای دو روز متوالی دیر سر صحنه حاضر شده بود.
جورج کلونی : نه. چون بالاخره مجبور میشی برگردی سر صحنه و به نظرم خیلی تحقیر آمیز و ضایع است.

سام مندز (مصاحبه کننده) : در طول فیلمبرداری یک فیلم ، چند بار فقط از یک برداشت استفاده می کنید؟

اسپیلبرگ : تقریبا می توانم به شما بگویم که به طور میانگین دوبار در طول فیلمبرداری یک فیلم این اتفاق می افتد.
فینچر : هرگز. در واقع هیچوقت. در این 35 سال که فیلمسازی می کنم یک بار هم اتفاق نیفتاده است!
جو رایت : به ندرت اتفاق می افتد.
سودربرگ : تا جایی که امکان داشته باشد سعی می کنم که همه صحنه ها را در یک بار برداشت انجام دهم. ولی بعضی ها روی این کار حساس هستند و احساس خوبی درباره فقط یک برداشت گرفتن ندارند.
جاس ودون : من دنبال صحنه خاصی هستم. اگر بتوانیم آن را در بار اول انجام دهیم وسواس به خرج نمی دهم و به همان یکی بسنده می کنم.
نولان : از وقتی که لابراتوار یکی از صحنه های فیلم "ممنتو" که فقط یک برداشت از آن گرفته بودم را خراب کرد دیگر هیچ وقت چنین کاری نمی کنم.

این روزها ...

این روزها چند تا کار با هم انجام می دم . فیلم دیدن یکی از کارهاست . ولی فیلمهای جدید کمی نا امید کننده اند . منظورم بالاخص فیلمهای باکس آفیسی و اصطلاحا بلاک باستریه جدید هالیوودیه . 
ترمیناتور جدید که تماما ادای دین به ترمیناتور 2 هست ولی یک دهم اون فیلم همیشه جاوید هم تاثیر نداره . عملیات غیر ممکن جدید هم که کلافه ام کرد . صعود ژوپیتر واچوفسکی ها یک پنجاهم ماتریکس نبود . اونجرز هم همینطور بی هدف قهرمانان کمیک استریپ دور هم جمع کرده و چپ دست آنتوان فوکوا هم عقب گرد نسبت به فیلم قبلی اش اکولایزر . یک سری دیگه هم پیش رو دارم که باید دید . ولی سخت منتظر دیدن استیو جابز هستم که کتابش رو خونده کنجکاوم جناب دنی بویل چه کرده و اثر جدید استاد معظم و اسطوره تمام نشدنی سینما استیون خان اسپیلبرگ ، پل جاسوس ها
جنگ ستارگان 6 گانه قبلی رو مروری عارفانه کردم تا محصول جدید بیاد دستم اماده باشم . هری پاتر ها رو مرور کردم که کلیت این محصول انگلیسی دستم بیاد ( قبلا یکسره ندیده بودمشون ) 
انیمیشن ها هم فعلا نکته مهم توشون نبوده . پیکسار و جان لاسه تر جدید لازمه این حرفه . یک سری مستند دیدم . از مستند وودی آلن که مروری برزندگی این نویسنده کارگردان طناز امریکایی است . استند آپ کمدی من و نوازنده ساکسیفون . کسی که هر سال فیلم خودش را جمع و جور می سازد و هنوز با ماشین تایپ قدیمی فعال است . تا مستند راجر ایبرت با نام خود زندگی که در موردش کوتاه نوشتم قبلا . داغونم کرد انقدر که تلخ تمام شد . تا مستندی در مورد تغذیه و عوارض خوردن فست فود که با دیدنش کلا زده می شوید از هر چه فست فود و نوشابه است . تا مستند شهروند چهارم در مورد ویکی لیکس و ادوارد اسنودن و رسوا کننده دولت امریکا و کسی که ابهت ازاد اندیشی ایالات متحده را زیر سوال برده و هم اکنون پناهنده روسیه است. مستند سالینجر در مورد داستان نویس معروف دی جی سالینجر. مستند کلاس 92 در مورد استار های منچستر یونایتد و شاگردان آلکس فرگوسن . پرنسس سبز در مورد مصعب حسن یوسف ، پسر یکی از رهبران حماس است که تبدیل به یک جاسوس برای اسرائیل شد . مستند برج عاج در مورد دانشگاه و تحصیلات عالیه در امریکا و خرج های خانمان برانداز آن که افشاگر خیلی حقایق بود . می فهمیم آواز دهل از دور خوش است . 
دیدن فیلمهای کلاسیک و جدید از سینمای جهان و ایران به کنار . سریال دندون طلا . شهرزاد و دوباره بینی سریال های قدیمی ایرانی هم که به کنار . فیلمهای شرق دور هم در این بازار کساد دیدنش خالی از لطف نیست . 
به فیلمی که اخیرا دیدم اشاره می کنم . فیلمی با نام عبور crossing ساخته کیم تایی کیون محصول 2008 که واقعا گریه من یکی را در آورد . خانواده ای از کره شمالی که در فقر به سر می برند . اختلاف شدید بین آنها و چین موجود است و از کره جنوبی هم جدا شده اند . پدر به صورت غیر قانونی به چین می رود تا بتواند خرج خانه دهد و دارویی برای بیماری سل همسرش نیز تهیه کند ولی بدبختی ها دو چندان و سه چندان می شود 
در صحنه ای از فیلم که پدر خانوده به صورت مخفیانه در کارخانه چوب بری فعال است پلیس امنیت چینی ها به یکباره حمله می کنند تا کارگرهای غیر قانونی را دستگیر کنند و پدر پول های کسب کرده اش را در این درگیری از دست می دهد . این سکانسش خیلی شبیه فرار کارگران افغان در فیلم چند متر مکعب عشق بود 
همسر مرد می میرد . پسرش به دنبال پدر . نهایتا هم دیدار صورت نمی گیرد و ...

ببخشید که مجال نبود کارای دیگه مو بگم