وینستون چطور شد که شد ؟

یک روز آقای وینستون پس از تلاشهای بسیار زیاد خود برای پیدا کردن کار تصمیم میگیرد به کلیسا برود تا در آنجا استخدام شود. او در آنجا میفهمد که کلیسا به یک دربان احتیاج دارد و شرط لازم برای استخدام شدن داشتن سواد است. اما وینستون پیش خود گفت: ولی من که سواد ندارم... هر چه برای استخدام شدن اصرار کرد قبول نکردند و گفتند برای استخدام شدن حتما به داشتن سواد نیاز است. وینستون از این بابت بسیار ناراحت و نا امید شد و چون وضعیت مالی بسیار بدی هم داشت تصمیم گرفت که خودکشی کند. در نزدیکی کلیسا که یک ریل راه آهن قرار داشت خود را رساند و تصمیم گرفت بر روی ریل دراز بکشد تا قطار از روی او عبور کند. اما قبل از اینکه این کار را انجام دهد پیش خود گفت بهتر است قبل از اینکه خودم را بکشم حداقل یک نخ سیگار بکشم. بنابراین تصمیم گرفت که به یک دکه ی سیگار فروشی برود، اما هر چه در آنجا جستجو کرد هیچ دکه ای را پیدا نکرد. 5 کیلومتر از کلیسا دورتر شد...10 کیلومتر از کلیسا دورتر شد...20 کیلومتر از کلیسا دور تر شد اما هر چه گشت هیچ دکه ی سیگار فروشی پیدا نکرد. وینستون پیش خودش گفت: مرد حسابی وقتی اینجا هیچ دکه ی سیگار فروشی وجود نداره و هیچ کسی نمیتواند سیگار بخرد چرا میخواهی خودت را بکشی؟
بنابراین در نزدیکی کلیسا او تصمیم گرفت که یک دکه ی سیگار فروشی باز کند و سیگار بفروشد. خوشبختانه پس از بوجود آوردن دکه ی سیگار فروشی با استقبال مردم رو به رو شد و مردمان زیادی از او سیگار خریدند. وینستون هم فروش بسیار خوبی داشت و از درآمد زیاد و خوب خود بسیار خوشحال شد. بنابراین یک دکه ی سیگار فروشی دیگر در چند کیلومتری دیگر افتتاح کرد و فروشش چند برابر شد. چندین و چند دکه ی دیگر افتتاح کرد تا اینکه پس از گذشت چند سال توانست کارخانه ی "سیگار وینستون" را راه اندازی کند. یک روز برای تقدیر از آقای وینستون مراسمی با شکوه برگزار میشود تا همه برای موفقیت های او تقدیر و تشکر کنند. پس از پایان سخنرانی و تشکر از حضار هنگامیکه وینستون داشت از سکو پایین می آمد پسر بچه ای سمت او آمد و خواست که از او امضا بگیرد. او به پسرچه گفت من سواد ندارم و امضا کردن بلد نیستم، پسربچه گفت: شما که چنین موفقیت عظیمی رو به دست آوردید و صاحب یک کارخانه شدید اگر سواد داشتید دیگر چه میشدید...
وینستون با لبخند به پسربچه گفت: هیچی، میشدم دربان کلیسا!!...
بنابراین در نزدیکی کلیسا او تصمیم گرفت که یک دکه ی سیگار فروشی باز کند و سیگار بفروشد. خوشبختانه پس از بوجود آوردن دکه ی سیگار فروشی با استقبال مردم رو به رو شد و مردمان زیادی از او سیگار خریدند. وینستون هم فروش بسیار خوبی داشت و از درآمد زیاد و خوب خود بسیار خوشحال شد. بنابراین یک دکه ی سیگار فروشی دیگر در چند کیلومتری دیگر افتتاح کرد و فروشش چند برابر شد. چندین و چند دکه ی دیگر افتتاح کرد تا اینکه پس از گذشت چند سال توانست کارخانه ی "سیگار وینستون" را راه اندازی کند. یک روز برای تقدیر از آقای وینستون مراسمی با شکوه برگزار میشود تا همه برای موفقیت های او تقدیر و تشکر کنند. پس از پایان سخنرانی و تشکر از حضار هنگامیکه وینستون داشت از سکو پایین می آمد پسر بچه ای سمت او آمد و خواست که از او امضا بگیرد. او به پسرچه گفت من سواد ندارم و امضا کردن بلد نیستم، پسربچه گفت: شما که چنین موفقیت عظیمی رو به دست آوردید و صاحب یک کارخانه شدید اگر سواد داشتید دیگر چه میشدید...
وینستون با لبخند به پسربچه گفت: هیچی، میشدم دربان کلیسا!!...
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ دی ۱۳۹۱ ساعت 23:24 توسط حمید لازمی
|
من عاشق سینما هستم